تبليغاتX



 

 


             صفحه نخست
             ايميل به مدير
             آرشيو وبلاگ
             وضعيت مدير در ياهو



 

دلم تنهایی میخواهد و انکه جائی باشم که تنها من باشم و خدای من عاری از هر مخلوق دیگری!! ... :


 

آرشيو وبلاگ :



 اگرتنهاترین تنهاشوم بازهم خدا هست او جانشین تمام نداشته های من در زمین است.
 گاهی دلم برای خودم تنگ می شود




 

ميروم از يادها

همسفر با بادها

در دلم فريادها

مي روم با خويشتن تنها شوم

فارغ از اينها از آنها شوم

ميروم شايد كه خود را يافتم

عشق را شايد خدا را يافتم

مي روم تا آخر بود و نبود

مي روم تا انتهاي بي كسي

مي روم تا انتهاي جنگل و باران و باد

مي روم پاييز را خندان كنم

مي روم تا اين دل لبريز از نيرنگ را

با صفاي چشمه و باران مهر

اندكي شايد مصفاتر كنم

مي روم گلهاي غمگين و سياه درد را

شاد چون باغ بهاران و چمنزاران كنم

مي روم شايد اسير خسته و دربند را

فارغ از دنياي بي آغاز و بي پايان كنم



+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 9:39  توسط مریم

 


رستنی ها کم نیست

من و تو کم بودیم

خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم

گفتنی ها کم نیست

من و تو کم گفتیم...

مثل هذیان دم مرگ

از آغاز

چنین درهم و برهم گفتیم...!

دیدنی ها کم نیست

من و تو کم دیدیم

بی سبب از پاییز

جای میلاد اقاقی ها را پرسیدیم

چدینی ها کم نیست

من و تو کم چیدیم

وقت گل دادن عشق

روی دار قالی...

بی سبب حتی

پرتاب گل سرخی را ترسیدیم!

خواندنی ها کم نیست

من و تو کم خواندیم...

من و تو ساده ترین شکل سرودن را...

در معبر باد

با دهانی بسته

وا ماندیم...!

من و تو کم خواندیم

من و تو وا ماندیم...!

من و تو کم دیدیم

من و تو کم چیدیم

من و تو کم گفتیم

وقت بیداری فریاد

چه سنگین خفتیم

من و تو کم بودیم

من و تو اما    در میدان ها

آنک اندازه ی ما می خوانیم...

ما به اندازه ی ما می بینیم

ما به اندازه ی ما می چینیم

ما به اندازه ی ما می گوییم

ما به اندازه ی ما می روییم

من و تو ...

خم نه و در هم نه و کم هم نه ...

که می باید با هم باشیم

من و تو حق داریم

در شب این جنبش

نبض آدم با شیم

من و تو حق داریم

که به اندازه ی ما هم شده                  باهم باشیم

گفتنی ها کم نیست

...



+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 16:55  توسط مریم

 

ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ارور تیم

شعر زیبای حميد مصدق

تو به من خنديدي و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت


 

ErrooorTM.CoM| گروه اینترنتی ارور تیم

جواب زيباي فروغ فرخ زاد

من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است

من به تو خنديدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت............



+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 8:48  توسط مریم

 

به دیدارم بیا هر شب ، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند 
دلم تنگ است .
بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند 
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
دلم تنگ است.
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ 
به دیدارم بیا ، ای همگناه ، ای مهربان با من 
که اینان زود می پوشند رو در خوابهای بی گناهیها
و من می مانم و بیداد بی خوابی.
در این ایوان سرپوشیده ی متروک
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست 
که درخوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم 
بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
که می ترسم ترا خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
 و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را 
نمی خواهم بداند هیچ کس ما را 
 و نیلوفر که سر بر می کشد از آب 
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهیها که با آن رقص غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند.
شب افتاده ست و من تنها و تاریکم
و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند 
پرستوها و ماهیها و آن نیلوفر آبی 
بیا ای مهربان با من !
بیا ای یاد مهتابی !



+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 11:48  توسط مریم

 

قلمت را بردار
بنويس از همه خوبيها
زندگی،عشق،اميد
و هر آن چيز که بر روی زمين زيبا هست
گل مريم،گل رز
بنويس از دل يک عاشق بی تاب وصال
از تمنا بنويس
از دل کوچک يک غنچه که وقت است دگر باز شود
از غروبی بنويس
که چو ياقوت و شقايق سرخ است
بنويس از لبخند
از نگاهی بنويس
که پر از عشق به هر جای جهان می نگرد

 



+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 16:24  توسط مریم

 

اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست



+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 19:38  توسط مریم

 

ماه من ،غصه چرا؟

ما ه من ، غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت ،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !
ماه من غصه چرا !؟!
تو مرا داری و من
هر شب و روز ،
آرزویم ، همه خوشبختی توست !
ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ...
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !
او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید
نشانم می داد ...
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،
غرق شادی باشد ....
ماه من !
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است ...!
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین ...
ولی از یاد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند ،
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه ؟ چرا !؟



+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 16:15  توسط مریم

 

   ديشب نمي دانم چرا بيگانه بودم   

ازدست دل تا بي نهايت گريه کردم     

مانند شمعي مملوازتنهائي خود   

  اي بي مها با در خفا يت گريه کردم    

  دريا خجالت مي کشد ازاشکهايم     

     آري به مقدارکفايت گريه کرد م      

 دا نم که چشمي نيست     

       اشکم را ببيند اي د ل فقط         

 محض شکايت گريه کردم ....



+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 13:40  توسط مریم

 

کاش وقتی زندگی فرصت دهد 
    گاهی از پروانه ها یادی کنیم    

کاش بخشی از زمان خویش را
وقف قسمت کردن شادی کنیم

کاش وقتی آسمان بارانی ست
از زلال چشم هایش ترشویم

وقت پاییز از هجوم دست باد
کاش مثل پونه ها پرپر شویم

کاش دلتنگ شقایق ها شویم  
به نگاه سرخ شان عادت کنیم

کاش شب وقتی که تنها می شویم 
با خدای یاس ها خلوت کنیم

کاش گاهی در مسیر زندگی
باری از دوش نگاهی کم کنیم

فاصله های میان خویش را
با خطوط دوستی مبهم کنیم

کاش با حرفی که چندان سبز نیست
قلب های نقره ای را نشکنیم 

کاش هر شب با دو جرعه نور ماه
چشم های خفته را رنگی زنیم

کاش بین ساکنان شهر عشق
رد پای خویش را پیدا کنیم

 



+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 13:32  توسط مریم

 

 

آسمان دلم امشب آبی است،

نفسم تازه وگرم ،

در درون دل من غوغایی است ،

دیدگانم به سپیده است ،

به فردای دگر ،

گویی امشب گیسوی نقره ای ماه قشنگ

همه بر بام دلم می ریزد

گویی امشب صورت افلاکی

همه با میل دلم می چرخند

همه گویند بهوش

همه گویند که فردا سبز است

روزی دگر است

مردمان گوش کنید

قلب من پر است از امید



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:26  توسط مریم

 

 

مرا درياب

    تو اي تنهاترين شاهد

        تو اي تنها در اين دنيا و هر دنيا

 

    بجز تو آشنايي من نمي‌يابم

    بجز تو تكيه‌گاه و همزباني من نمي‌خواهم

    مرا درياب

 

تو ميداني كه من آرام و دلپاكم

        و ميداني كه قلبم جز به عشق تو

                                            و نام تو

                                                 و ياد تو

                                                    نخواهد زد

 

و مي‌داني كه من ناخوانده مهماني در اين ظلمت‌سرا هستم

مرا درياب

    كه من تنهاترين تنهاي بي‌سامان اين شهرم

                                        مرا بنگر.. مرا درياب

 

قسم به راز چشمانم

    به‌ اقيانوس بي‌پايان رويايم

    به رنگ زرد به رنگ بي‌وفايي‌ها

    به عشق پاك

    به ايمانم

    به چين صورت مادر

    به دست خسته‌ي بابا

    به آه سرد تنهايي

    به قلب مرده‌ي زاغان

    به درد كهنه‌ي زندان

    به اشك حسرت روحم

    به راز سر به مُهر سينه‌ي اسبم

                            اگر دستم بگيري و

                                 از اين زندان رها سازي

                        برايت عاشقانه شعر خواهم گفت

                                                همين يك قلب پاكم را

                                                و روح بي‌قرارم را كه زنداني‌ست

                                                    به تو اي مهربان تقديم خواهم كرد

 

                مرا از غربت زندان رها گردان

                  نگاه بي‌پناهم بر در زندان تنهايي روح خسته‌ام خشكيد

                  مرا درياب

                        مرا درياب كه غمگينم



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 15:45  توسط مریم

 

بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت

سرمست همی گشت و به بازار مرا یافت

پنهام شدم از نرگس مخمور مرا دید

به گریختم از خانه خمار مرا یافت

بگریختنم چیست؟ از از و جان نبرد کس

پنهان شدنم چیست؟ چو صدبار مرا یافت

ای مژده که آن غمه غماز مرا جست

وی بخت که آن طره طرار مرا یافت

از خون من آثار به هر راه چکیدست

اندر پی من بود به آثار مرا یافت

چون آهو از آن شیر رمیدم به بیابان

آن شیرگه صید به کهسار مرا یافت



+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:21  توسط مریم

 

اگر تنهاتر از خورشید

اگر آواره مثل باد

اگر شیرین تر از خوابم

اگر عاشق تر از فرهاد

 

اگر عریان تر از حوا

اگر عاصی تر از آدم

اگر زندانی واژه

اگر آزاد آزادم

 

ببین از واژه لبریزم

شبیه شعر پاییزم 

رهایم کن از این ذهن قرنطینه

 

منم آزاد و زندانی

نجاتم را نمی خواهم

مرا گم کن به آسانی

 

مرا این گونه حاشا کن

به پایان می رسم امشب

تنهایی ام را تو  امضا کن

 

 



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 13:4  توسط مریم

 



+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 12:9  توسط مریم

 

ترانه ها  مردند

   سکوت می خندد

       به وقتِ بی پایان

             ستاره  می گندد

        قربانیِ تازه

          امید و ذکری  نو

            کلافهائی گم

                 بهانه های تو

              اگر تو  می بخشی

                من از چه بیزارم

                    اگر کمی از عشق

                       و مهر تو دارم

               اگر تو  می خندی

                 من گریه ام  از چیست

                     نگفته ها   انبوه

                           گلایه ام از کیست

 

   ترانه ها  مردند

    ولی تو  می دانی

       کمی ز شب باقی

           توئی  که می خوانی

        شبانه  می خشکد

       نه حرف ماند    نه ماه

           به روزگار سیاه

               غرور خفته    تباه

           همیشه  حسرت و آه

             همیشه بوی گناه

               به مردگی   خو کن

                 به اوج لذتِ چاه

               به وقتِ ذلتِ شب

                 به وقتِ  سایه و تب

                    در  آنِ  بد بودن

                        فقط توئی  

       تو آن  همیشه منی

          که سبز و پابرجاست

             تـرانه اش  بـاران

                 ترنمش   صهباست

           دلی که مرضی گشت

                 به حکم تازه شدن

                     مبادش این نسیان

                  به غافلی   در من

                       که مهر  رایتِ توست

                  به نامت آغازم

                     که عشق    غایتِ توست

              دلی که  رازی شد

                به دردِ بی فردا

               همو  تو را  باشد

                      شکفته ای  تنها  .   .   .



+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 11:8  توسط مریم

 

در این تنهائی امید

که مانده در شبِ تردید

تو آن نوری که در ظلمت

به عمق کینه ها تابید

از آن قومی که پژمردند

غرور هر چه عادت بود

تو آن فصلِ شتابانی

که رفتن ها   سعادت بود

تو چهرت را بیامیز از

همه خوبی و شیدائی

اگر ابری  برون آئی

اگر بـاران   بفرمائی

که ایزد چون بیاراید

از آن آبـی    از آن آخر

که بستر یک زمین پاک

همو که قصه ها می بافت

سراغ از دل نمی گیری

تو را از خار و گِل دریافت

که زندان بود افسردن

به خاموشی و شب بردن

بدر  آرامشِ باطل

کنون شد    وقت آشفتن



+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 11:7  توسط مریم

 



+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 9:13  توسط مریم

 

 

یک نفر هست که از پنجره‌ها
نرم و آهسته مرا می‌خواند
گرمی لهجه ی بارانی او
تا ابد توی دلم می‌ماند
یک نفر هست که در پرده ی شب
طرح لبخند سپیدش پیداست‌
مثل لحظات خوش کودکی‌ام‌
پر ز عطر نفس شب‌بوهاست‌
یک نفر هست که چون چلچله‌ها
روز و شب شیفته ی پرواز است
توی چشمش چمنی از احساس
توی دستش سبدی آواز است
یک نفر هست که یادش هر روز
چون گلی توی دلم می‌روید
آسمان، باد، کبوتر، باران‌
قصه‌اش را به زمین می‌گوید
یک نفر هست که از راه دراز
باز پیوسته مرا می‌خواند!




+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 8:48  توسط مریم

 

چرا با ما  نمی گویی  توراز با وفایی  را

 مگر از ماجفادیدی که باما بی وفا گشتی 

چرا ازما نمی پرسی تو حال  و روز تنهایی                             

 مگر از ما جفا دیدی که از ما  روی گردانی

مگر از ما   خطا دیدی سراغ   از دل نمیگیری             

  که با دوستان صحبت بهتر در ایام پریشانی

چنا ن  سرگشته وحیران  چنان زار وپریشانم                  

 که از دوریت ای زیبا دمادم اشک می بارم

من آن لیلی بی مجنون من آن مجنون بی لیلی   

  که با آه وباحسرت عجین گشته سرو کارم

  بیا ساز صدایم  باش بیا   شور نوایم باش

   لبالب  کن تو جامم را ا  ز این عشق رویا یی

  تو از روز ازل خوبی  تو از روز ازل پاکی       

مگر افتد سرو کار بدان   با  نیک فرجامی

من از عشق تو سرمستم من از عشق تولبریزم                                    

  که نا ید جمع حال مستی وا حوال بیداری

به خود گفتم خطا کردی اگر عشقش به دل گیری                                      .

  مگر ازجان خود سیری مگر از کس تو دلگیری 

 هزاران پند بر خود دادم هزارا ن لعن  برخودکردم                     

بدان سودی ندارد پند براحوال مشتاقی             

                                                                               



+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 20:59  توسط مریم

 

مهربانم ، ای خوب!

یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که اینجا

بین آدم هایی که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها ، به تو می اندیشد

و کمی

دلش از دوری تو دلگیر است ...

مهربانم ای خوب!

یاد قلبت باشد،یک نفر هست که چشمش

به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش این است

زیر این سقف بلند

هر کجایی هستی،به سلامت باشی

و دلت همواره ، محو شادی و تبسم باشد...

یک نفر هست که دنیایش را،

همه ی هستی و رویایش را ، به شکوفایی احساس تو ،

پیوند زده

و دلش می خواهد ، لحظه ها را با تو ، به خدا بسپارد...

مهربانم ای خوب!

یک نفر هست که با تو

تک و تنها ، با تو

پراندیشه وشعر است و شعور!

پر احساس و خیال است و سرور!

مهربانم ! این بار، یاد قلبت باشد ،  

یک نفر هست که با تو،به خداوند جهان نزدیک است ،

وبه یادت ، هر صبح ، گونه ی سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش ، راهی خانه ی خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی...



+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 18:14  توسط مریم

 

غریب اشنا با من دلم تنگ است

باور کن

 پس از تو زندگی با مرگ همرنگ است

 باور کن

 اگر چه حرف هایم را دلت هرگز نمی فهمد

 ولی هرگز نمی گویم که از سنگ است

 باور کن

تمام ترس من از دوری چشمان تو بوده است

 اگر چه فاصله همواره فرسنگ است

 باور کن

 ببین افتاده ام از پا ودستم را نمی گیری

واین بر شانه های عشق یک ننگ است

 باورکن     

 تمام حرف من این است که اری دوستت دارم

 وعشقم خالی از هر ننگ ونیرنگ است

باور کن

 همیشه دوست دارم شاعر چشمان تو باشم

 ولی دست غزل ها واژه ها تنگ است

باور کن



+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 23:55  توسط مریم

 

دلم تنهایی میخواهد

و انکه جائی باشم که تنها

من باشم و خدای من

عاری از هر مخلوق دیگری!!

...



+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 11:6  توسط مریم

 رسپینا

همزاد پاییز RESPINA



+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 23:23  توسط مریم

 تولد

 

مرا کسی نساخت خدا ساخت.

زاده فصل خزان

همره پاییزم

آری من

همقدم پاییزم



+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 23:2  توسط مریم

 

 

 

تنها...!

در انتظارپاییز بودم

تا  خاطرات صندوقچه ی  پاییزی ام را ورق بزنم

و حال بوی باران پاییزی را...

گویی امده است

خاطرات مرا به من بازگرداند...

"پاییز مبارک"



+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 23:0  توسط مریم

 



+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 8:46  توسط مریم

 پاییز

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

 

ابر با آن پوستین سرد نمناکش

 

باغ بی برگی

 

روز و شب تنهاست

 

با سکوت پاک غمناکش

 

سازاو باران سرودش باد

 

جامه اش شولای عریانی است

 

ور جز اینش جامه ای باید

 

بافته بس شعله زر تار و پودش باد

 

گو بروید یا نروید، هر چه در هر جا که خواهد یا نمی خواهد

 

باغبان و رهگذاری نیست

 

باغ نومیدان

 

چشم در راه بهاری نیست

 

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد

 

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید

 

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟

 

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در

 

تابوت پست خاک می گوید.

 

باغ بی برگی

 

خنده اش خونی است اشک آمیز

 

جاودان بر اسب یال افشان زردش، می چمد در آن

 

پادشاه فصل ها پاییز



+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 8:45  توسط مریم

 



+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 22:38  توسط مریم

 

زندگي شايد آن لبخنديست ، که دريغش کرديم


زندگي زمزمه پاک حياتست ، ميان دو سکوت


زندگي ، خاطره ی آمدن و رفتن ماست


لحظه ی  آمدن و رفتن ما ، تنهاييست



+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 0:58  توسط مریم

 

به آسمان نگاه کن
فردا آسمان از آن من است
من تنهائیم را با آسمان تقسیم کردم
و آسمان رنگ آبیش را به زندگی من داد
آرزوهای من هر چند كوچك باشد
در آسمان آبی برآورده می شوند
من رویاهایم را در آسمان می بینم
و آخرین بار آسمان را در چشمان تو دیدم
پس اگر خواستی مرا ببینی به آسمان نگاه کن
زیرا فردا آسمان از آن من است



+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 13:30  توسط مریم

 




 

درباره وبلاگ :



اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست.


 

جستجوگر :



در كل اينترنت
در اين سايت


 


  

Google PageRank 
		Checker - Page Rank Calculator

free online visitor stat counter

کل بازديد ها :


دکتر علی شریعتی
حرف دل
یاورتنها
حرف درد
اشیانه شعرهای من






















آرشيو پيوند هاي روزانه


Template Design By : GHALEBKADEH
LOVE
 
YYY
-----------------------------larz----------- ----------------------------------------------------------------light------------------------------------------